تاج الدين احمد وزير
426
بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى )
آفتابى « 1 » نه كافتاب مدام * پى اسبت بِهِ سر دوان باشد آسمانى نه كآسمانى به مثل * در ركاب تو همعنان باشد « 2 » نه خدايى وليك همچو خداى * ذات پاك تو غيبدان باشد نرسد بر سر سرير تو وهم * اگرش سدره نردبان باشد نكند درك احتشام تو فكر * وگرش عقل ترجمان باشد منتها [ ى ] مقاصد آمال * با ولاى تو توأمان باشد وصله [ ى ] آستين حدت تو * وافى آخر الزّمان باشد تا تو اندر امان حق باشى * عالم از فتنه « 3 » در امان باشد * 376 * هم در خرّمى گشاده شود * هم دل خلق شادمان باشد باز با كبك همنفس گردد * گرگ بر بره مهربان باشد نكند باد پاره جامهء گل * نه ز سنگ آب را فغان باشد از جهان در زمين معدلتت * زور بر خانهء گمان « 4 » باشد آنكه در دور تو پريشانست * طرّه زلف دلبران باشد شايد أر در زمان معدلتت * پنبه را شعله پاسبان باشد زيبد أر در جوار غضبت * ماه را كسوت كتان باشد دل و دستت به بحر و كان نسبت * نكند هركه خردهدان باشد با دل و دست راد فيّاضت * خود كجا قدر اين و آن باشد در دلت صد هزار بحر بود * در كفت صد هزار كان باشد دايم از رشك عقد دستارت * بر سر مهر طيلسان باشد هركه او بسته [ ى ] هواى تو نيست * دل او خسته [ ى ] هوان باشد
--> ( 1 ) آبدون مد . ( 2 ) در اين موضع جوهرريختگى دارد . ( 3 ) فته . ( 4 ) كمان هم خوانده مىشود .